زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... و خدا باز هم او را به من بخشید ...

1391/10/13 19:37
نویسنده : مامان رادين
199 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خداوند بخشنده رحم گستر

  • و خدا باز هم او را به من بخشید                                              12/١٠/١٣٩١

غروب{ سه شنبه} که بابایی از سر کار اومد ، می خواست بره نظام مهندسی تا یه کاری انجام بده ...

ما هم لباس پوشیدیم و حاضر شدیم تا بریم بیرون و یه دوری بزنیم  و بلاخره بعد از دو ماه عکس هاتو از آتلیه بگیریم ...

بعد از نیم ساعتی که تو ماشین متتظر بابایی شدیم ، بابا اومد و رفتیم آتلیه ...

عکسها رو که دیدم دو تاشون ایراد داشتند که دادم تا اصلاحشون کنن...

و بعد به مغازه دوست بابایی رفتیم تا برات لباس بخرم ...

اونجا چیزی مناسبت پیدا نکردم ف اما یه پالتوی خوشکل برای آریانا (دختر خالم ) به مناسبت تولدش هدیه گرفتم ...

بعد هم به خونه اومدیم ...

عکسهای کوچیکت با یه دو نه شاسی دارش رو رو کنسول چیدم ...

رفتم آشپزخونه تا برای شام یه فکری کنم و با میوه پیش شما و بابایی برگشتم ...

ساعت ٩:٣٠ شب بود و در حال خوردن میوه بودیم که دیدم به هوای عکسها از راحتی بالا می ری و تا دیدم گفتم :" پسرم میوفتیا!!!"

کاش لال می شدم ...

گفتن همون و افتادنت با سر رو زمین همون ...

یه خورده گریه کردی و با نوازش های من بلاخره آروم شدی ...

یه نیم ساعتی گذشت و من داشتم با مامان حاشی تلفنی صحبت می کردم که دیدم از دهنت یه چیز سفید رنگی بیرون ریختی ...

دیگه نمی دونستم چه کنم فقط بابایی رو صدا کردم تا بیاد بهت کمک کنه...

بعد از گفتن نصف و نیمه موضوع به مامان حاشی تلفن رو قطع کردم ...

به رنگ و بوی چیزی که بیرون ریخته بودی توجه کردم .ف بوی ترشی شیر میداد ولی باز نگران کننده بود ، بیرون روی بعد از ضربه سر ... 

 همش اضطراب داشتم ، بلاخره با همون حال شام حاضر کردم ...

به خاطر حال مادر روحی هم نمی خواستم بهش بگم ...

همون موقع تلفن زنگ زد و به بابایی گفتم پاشو مامان ف نگران رادینه  ...

درست بود حدسم ، مامان حاشی گفت زنگ بزنید از ١١٥ بپرسید که با این شرایط لازمه ببرید بیمارستان ؟؟؟؟؟

شام رو که خوردیم ، یهو اضطراب عجیبی گرفتم ف به بابایی گفتم زنگ بزنه و بعد از اینکه بابا حرف زد و گفتن که ببرید یه نشون بدبد به دکتر به بابایی گفتم بریم ...

بابا به مامان حاشی زنگ زد و اونا هم اومدن دنبالمون و رفتیم بیمارستان قدس (مخصوص کودکان)...

عموها و مامان حاشی هم باهامون بودن و بهمون دلگرمی دادن ...

اونجا گفتن تا ببریمت بیمارستان رجایی ، وقتی اونچا رسیدیم بعد از چواب دادن به یه سری سوالات به پرستار و دکتر ، قرار شد از جمجمت عکس بگیرند تا ببینن شکستگی داره سرت یا نه ...

بنا به توصیه دکتر قرار شد بغد از عکس بهت مایعات بدم و ٢ ساعتی تو محوطه بیمارستان باشیم تا اگه دوباره بیرون روی داشته باشی بستری بشی ...

عکس گرفتیم و بعد آب سیب خوردی ...

سرحال بودی و از این طرف به اون طرف میدویدی ولی این منو دلگرم نمی کرد...

از شکستگی نمی ترسیدم از لخته شدن احتمالی خون تو ی سرت نگران بودم ...

تا جواب عکست بیاد، دل تو دلم نبود ...

بلاخره بعد از نیم ساعت جواب آزمایشت اومد و شکستگی نداشتی ...

دکتر و پرستارها تا دیدنت ، از انرژی زیادت خندیدن و گفتن ببرش خونه خوبه حالش و هیپیش نیست ...

ولی بهم گهتن دقت کنم تا اگه بیقرا و بی حال و بی هوش شدی یا اگه دوباره بیرون روی داشتی برت گردونم ...

عمو مجتبی عزیز  چون نگرانی من و بابایی رو می دید ،دنبال همه کارهات بود و پی گیری می کرد ...

به خونه که برگشتیم ، موقع خواب لج کردی که نخوابیم ...

مجبور شدم تا ببرمت تو اتاقت و باهات بازی کنم تا بابایی استراحت کنه ...

بلاخره بعد از نیم ساعت رضایت دادی و خوابیدی ...

تا صبح همش حواسم بهت بود و خدا خدا می کرد تا اتفاقی برات نیوفته ...

خدا رو شکر تا صبح مشکلی پیش نیومد و خدا باز هم تو رو به من بخشید...

همیشه شنیده بودم که ماه سفر نحسه ، اما ما جوونا تا سسرمون به سنگ نخوره و خودمون تجربه نکنیم به باور نمی رسیم ...

اون از بینیت و اون هم از سرت ...

خدایا رحم کن به من مادر ...

از همه عزیزانم که تو این شب سخت منو تنها نذاشتن ممنونم ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

عمو روحانی
13 دی 91 22:18
. دل ما در پی آن کاروان است که از کرب و بلا، با غم روان است چه زنجیری به دست و بازوان است که گریان دیده روح الامین است به یاد کربلا دل ها غمین است دلا خون گریه کن چون اربعین است اربعین حسینی تسلیت باد